تبلیغات
پرتال همگانی راگا (ری) - آسمان آبی
 
پرتال همگانی راگا (ری)
پرتال همگانی راگا (ری)
درباره وبلاگ


♥به پرتال همگانی راگا خوش آمدید♥
تمامی مطالب پرتال همگانی راگا
بر اساس قوانین کشور عزیزمان ایران است
__________________
شما بازدید کننده عزیز
می توانیدبا آدرسهای
زیر هم وارد وبلاگ شوید


Http://www.shok.sub.ir
Http://www.raga.orq.ir
Http://www.shok.cov.ir
www.shok62.mihanblog.com

:لطفا برای تبادل لینک
ابتدا ما را با نام " قدیمی ترین و اولین در دنیا " لینک کنید
بعد به من خبر بدید حداکثر24
ساعت بعد لینک می شوید
♥♥♥♥♥♥
هر کس خواست در وب
یکی از نویسنده گان باشد
با هر اسمی به من در نظرات خبر دهد

مدیر وبلاگ : حمید
نظرسنجی
بهترین خواننده داخل ایران از گزینه های زیر...؟








سه شنبه 20 دی 1390
از همان دیشب كه برنامه را دیدم تصمیم را گرفتم. وقتی كه با خانمم نشسته بودیم پای تلویزیون و دوتایی جذب حرفهای زیبای مسوول مربوطه بودیم، به خانمم گفتم:

 راست میگه خانم، ما همه‌اش نشستیم و سر دولت غر می زنیم كه چرا این قدر خیابون‌ ها شلوغه و اینقدر هوای شهر آلوده است. هر كدوم یك ماشین می ‌آریم توی خیابون كه فقط یك نفر توش نشسته. خوب ... معلومه كه هم هوا كثیف میشه و هم ترافیك سنگین. من كه تصمیم خودم را گرفتم ؛ از فردا ماشین نمی‌ برم. خوشبختانه ایستگاه اتوبوس هم نزدیك خونه است.

نمی ‌دونم چرا خانمم جواب درستی بهم نداد. فقط لبخندی زد و گفت:

خوبه...، ببینیم و تعریف كنیم.


صبح، كمی زودتر از خانه در آمدم و برای احتیاط چندتا بلیت از خانمم گرفتم و مشخصات اتوبوسی را كه باید سوار می‌شدم پرسیدم. از وقتی كه به مدرسه می‌رفتم دیگر از اتوبوس استفاده نكرده بودم. تا آنجا راه زیادی نبود و خیلی زود به ایستگاه رسیدم. با خوشحالی نگاهی به آسمان گرفته شهر انداختم و گفتم: ناراحت نباش  از امروز من خودم درستت می‌كنم. تا چند وقت دیگه كه بقیه هم مثل من  سر به راه شدن، تو هم كم‌كم‌آبی و تمیز میشی.

از حركتی كه داخل جمعیت منتظر به وجود آمد فهمیدم كه اتوبوس به ایستگاه نزدیك می‌شود. بلیتم را آماده كردم و منتظر شدم. ولی با كمال تعجب دیدم كه اتوبوس خیلی جلوتر از ایستگاه ایستاد و اطرافیانم، مثل این‌كه صدای سوت استارت را شنیده باشند، به طرف اتوبوس شروع به دویدن كردند. ازدحام جمعیت جلوی درهای اتوبوس، خیلی زیاد بود. اصلا جایی برای عبور مسافرانی كه قصد پیاده شدن را داشتند نبود. چند قدمی به طرف اتوبوس رفتم ولی خیلی زود متوجه شدم كه با  دیدن آدمهای توی اتوبوس مرا یاد بهتر كبریت‌های داخل قوطی كبریت انداخت.

بهتر بود منتظرم شوم، حتما اتوبوس بعدی وضع بهتری از این یكی داشت. اتوبوس دوم نزدیك ایستگاه شد، ولی وسط خیابان توقف كرد.

خلوت‌تر از اولی بود و توانستم از پله‌ها بالا بروم و میله‌ای را كه بالای سرم بود محكم بگیرم. صدای بوق ماشین‌هایی كه پشت سر اتوبوس ایستاده بودند قطع نمی‌شد آقایی كه بغل دستم ایستاده بود گفت:

 شما را به خدا می‌بینین چه مردم بی‌ملاحظه‌ای داریم؛ اصلا فكر نمی‌كنن كه جلوی در بیمارستان نباید این قدر سر و صدا راه بیندازن.
راست می‌گفت: ایستگاه اتوبوس درست جلوی در بیمارستان قدیمی و فرسوده‌ای بود كه در همسایگی ما قرار داشت. لبخندی زد و با سر گفته‌ها مرد را تایید كردم. وقتی در اتوبوس بسته شد صدای فریاد چند نفری كه لای در گیر كرده‌ بودند به صدای بوق‌زدنها اضافه شد و درست در همان لحظه جماعت داخل اتوبوس با فریاد راننده را متوجه كرد‌ند كه در را دوباره باز و بسته كند. بالاخره اتوبوس به‌ راه افتاد. وقتی از پنجره قیافه افرادی كه در خیابان جا مانده بودند را دیدم، بی‌اختیار، احساس كردم لبهایم به دو طرف صورتم كشیده شد. كمی بعد، جنب و جوشی داخل جماعت ایجاد شد. خیلی زود فهمیدم این موج، مربوط به كسانی است كه قرار است در ایستگاه بعدی پیاده شوند.

سعی كردم دستم را محكم‌تر به میله بالای سرم بگیرم تا همراه جمعیت به خارج از اتوبوس كشیده نشوم اما با این‌كه مقاومت دستم زیاد بود بدنم همراه اطرافیان به طرف در كشیده می‌شد. خودم را به طرف صندلی كشیدم كه صدای پاره شدن لباسم را شنیدم. هنوز مات مانده بودم كه چه اتفاقی برایم افتاده است كه با صدای خنده دو پسر جوانی كه روی صندلی جلوی من نشسته بودند و اشاره دست آنها فهمیدم كه آستین كتم از زیر بغل پاره شده است. گرمی دانه‌های عرق را روی صورتم احساس می‌كردم. لبخندی به جوانها زدم و سرم را تكان دادم. دستی را كه زیر بغلش پاره شده بود به كیفم گرفتم و دست دیگر را به میله قلاب كردم و بدنم را به دسته صندلی تكیه دادم. كیفم را كمی تكان دادم و توانستم فضای بیشتری را برای خودم پیدا كنم. در ایستگاه بعدی، دو جوان خنده‌رو پیاده شدند و من  انگار كه قله اورست را فتح كرده‌ام، خودم را روی صندلی خالی انداختم. نشستم و كیفم را روی پاهایم گذاشتم. صورتم را به طرف خیابان گرفتم و چشمهایم را بستم . بادی كه از پنجره به صورتم می‌خورد كمی آرامم كرده بود. چشمهایم را كه باز كردم، بی‌اختیار از دیدن فضای سبزی كه در دو طرف بزرگراه بود، آهی كشیدم. چطور من هر روز این راه را می‌آمدم و این زیبایی‌ها را نمی‌دیدم؟! حتما ... ولی... نه!

اتوبوس داشت به طرف جنوب حركت می‌كرد در حالی كه مسیر من به طرف شرق شهر بود.

از بغل دستی پرسیدم:

‌ - مگه این اتوبوس رسالت نمیره؟ چرا آمده توی این بزرگراه؟

-  لبخند زیبایی تحویلم داد و گفت:

- ‌ نه آقا، میره توپخونه، مگه نپرسیدین؟!

- ‌ آخه رو تابلوش نوشته شده بود....

-  ای آقا، معلومه كه این كاره نیستین! از كی تا حالا اتوبوس‌ها اون جایی میرن كه روی تابلوشون نوشته شده،‌آقاجون، حواست را جمع كن... ایستگاه بعدی بلند شدم كیفم را بالاتر گرفتم و مثل یك سپری جلوی بدنم قرار دادم. خودم را یك وری كردم و به جلو فشار دادم از خودم خوشم آمد. خیلی زود راه و رسم كار را یاد گرفته بودم. بی‌توجه به فریاد اطرافیان، خودم را به جلوی در رساندم. وقتی اتوبوس ایستاد مثل یك بازیكن تازه نفس دوباره به كمك كیفم از لابه‌لای جمعیت ایستاده در خیابان هم گذشتم و وقتی خودم را تنها حس كردم، كیفم را پایین گرفتم. دستم را به‌لای موهایم حركت دادم و لبخند پیروزمندانه‌ای به جمعیت پشت سر زدم. بلافاصله یك تاكسی دربست گرفتم و به راننده آدرس خانه را دادم.

زنم از دیدن من با آن كت پاره و موهای آشفته، هیچ تعجبی نكرد. وقتی داشتم لباسم را عوض می‌كردم صدای تلویزیون از توی هال به گوش خورد. تكرار برنامه دیشب بود. مسوول محترم، داشت مرتبا راهكارهایی برای از بین بردن آلودگی هوا می‌داد. سوئیچ ماشین را از روی میز برداشتم و تلویزیون را خاموش كردم. نگاهی به ساعت انداختم، امروز اجبارا باید دو ساعت مرخصی ساعتی رد می‌كردم.






نوع مطلب : خواندنی ها، 
برچسب ها : علمی ها،
لینک های مرتبط :
شنبه 1 مهر 1396 11:30 ق.ظ
Hmm it looks like your website ate my first comment (it was extremely
long) so I guess I'll just sum it up what I wrote and
say, I'm thoroughly enjoying your blog. I as well am an aspiring blog blogger but
I'm still new to everything. Do you have any recommendations for newbie
blog writers? I'd really appreciate it.
شنبه 19 فروردین 1396 11:20 ب.ظ
Thank you for some other wonderful post. The
place else could anyone get that type of information in such an ideal approach of
writing? I have a presentation next week, and I'm at the search for such
info.
شنبه 19 فروردین 1396 01:45 ب.ظ
Awesome! Its really amazing paragraph, I have got much clear idea
concerning from this paragraph.
دوشنبه 26 دی 1390 07:15 ب.ظ
اونی که مطلب رو نوشته [ حسین ] کجا بوده که یکی دیگه [حمید] به نظر مردم [مونیکا] جواب داده ؟؟؟؟
حمید چون من مدیر وب هستم از تعداد پست ها هم که معلومه دوست عزیز.
حسین آقا احتمالا چون میگه من مدیرم پس باید مدیر جواب پیام ها رو بده.
وب حسین عزیز که از رفیقای عزیزه منه آدرسه زیر است.
http://borkhani.mihanblog.com
بازم ممنون از نظرتون
سه شنبه 20 دی 1390 02:39 ب.ظ
ای ول . عین واقعیت بود .
حمید ممنون از شما که تا آخرش رو خوندید.
و ممنون از دوست عزیزم که زحمت این مطلب رو کشیدند.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
-----------------
----------
 
 
بالای صفحه