تبلیغات
پرتال همگانی راگا (ری) - آخرین لبخند مادر
 
پرتال همگانی راگا (ری)
پرتال همگانی راگا (ری)
درباره وبلاگ


♥به پرتال همگانی راگا خوش آمدید♥
تمامی مطالب پرتال همگانی راگا
بر اساس قوانین کشور عزیزمان ایران است
__________________
شما بازدید کننده عزیز
می توانیدبا آدرسهای
زیر هم وارد وبلاگ شوید


Http://www.shok.sub.ir
Http://www.raga.orq.ir
Http://www.shok.cov.ir
www.shok62.mihanblog.com

:لطفا برای تبادل لینک
ابتدا ما را با نام " قدیمی ترین و اولین در دنیا " لینک کنید
بعد به من خبر بدید حداکثر24
ساعت بعد لینک می شوید
♥♥♥♥♥♥
هر کس خواست در وب
یکی از نویسنده گان باشد
با هر اسمی به من در نظرات خبر دهد

مدیر وبلاگ : حمید
نظرسنجی
بهترین خواننده داخل ایران از گزینه های زیر...؟








سرم درد می ‌كرد و خسته بودم. نمی‌دانم این حس خستگی برای گریه كردن‌های شبانه بود یا بی‌ خوابی‌ های این مدت؛ دلیلش هر چه بود، مرا حسابی ویران كرده و توانی برایم نگذاشته بود. اینقدر سرگرم فكر و خیال‌هایم شده بودم كه سختی و سرمای سكویی را كه به جای صندلی رویش نشسته بودم احساس نمی‌كردم. چطور می‌توانستم آرام باشم، وقتی امروز تشییع جنازه بهترین دوستم بود؛ مادرم كه همه زندگی من بود، از پیشم می‌رفت و من می‌ ماندم با یك دنیا تنهایی .

بالاخره توانش تمام شد و نتوانست با بیماری مبارزه كند. این بار هم او بازنده این بازی مسخره بود و ما را تنها گذاشت. غم از دست دادن او به قدری برایم سخت و غیرقابل تحمل بود كه حتی نمی‌توانستم نفس بكشم. دلم می‌خواست بمیرم و زودتر پیش او برگردم.

مادرم همیشه پشتیبان من بود؛ وقتی در مدرسه موفق می‌شدم بلندترین صدای تشویق مربوط به او بود، وقتی ناراحت بودم و نمی‌توانستم مشكلاتم را به تنهایی تحمل كنم همیشه كنارم حضور داشت و به حرف‌هایم گوش می‌كرد، وقتی پدرم مرد او به من دلداری ‌داد و آرامم ‌كرد، در دانشگاه او مرا تشویق می‌كرد و می‌گفت باید به درس خواندن ادامه دهم و در تمام زندگی همیشه دعایم می‌كرد.

زمانی كه پزشكان بیماری مادر را تشخیص دادند، خواهرم بچه‌دار شده و برادرم هم بتازگی ازدواج كرده بود. بنابراین همه وظایف برعهده من بود؛ اما من با این‌كه فقط 27 سالم بود، از این كار راضی بودم و به خودم افتخار می‌كردم.

همان‌طور كه آرام روی سكو نشسته بودم، رو به آسمان از خداوند پرسیدم: «حالا چه كار كنم؟ از این به بعد چطور زندگی كنم؟»

زندگی‌ام پوچ و بیهوده شده بود. برادرم كنار همسرش نشسته بود و خواهرم هم همراه خانواده‌اش سوگواری می‌كرد. اما من تنها نشسته بودم و حسرت روزهای خوبی را می‌خوردم كه همراه مادرم احساس تنهایی نمی‌كردم. هیچ كس متوجه من نبود. هیچ كس نمی‌دید من چقدر تنها و ناراحت هستم. جای مادرم كنار من بود، اما امروز خودش حضور نداشت. سال‌ها ما همراه هم زندگی كرده بودیم؛ زندگی من در آماده كردن غذا برای او، غذا خوردن همراهش، دكتر رفتن، صحبت كردن با او و.... خلاصه می‌شد. اما حالا او پیش خدا بود. كار من هم تمام شده و باید از این به بعد تنها زندگی می‌كردم.

در حال و هوای خودم بودم كه ناگهان صدای بسته شدن دری را پشت سرم شنیدم. بعد از آن هم صدای قدم‌هایی محكم و سریع كه در امتداد سنگفرش قبرستان جلو می‌آمد. برگشتم و مرد جوانی را دیدم كه گریه‌كنان راهش را ادامه می‌داد و به سمت ما حركت می‌كرد.

روی اولین صندلی خالی نشست. چشم‌هایش پر از اشك شد و سرش را پایین انداخت تا آرام گریه كند. در همان حال باصدایی گرفته و بغض‌آلود زمزمه‌كنان گفت: من دیر رسیدم.

او داشت برای ما توضیح می‌داد در حالی كه هیچ نیازی به توضیح نبود. بعد از این‌كه كمی آرام‌تر شد، نگاهش را به دسته گل‌ها انداخت و گفت: چرا اسمش را «مارگارت» نوشتید؟ او اسم «مری» را دوست داشت.

با این‌كه او را نمی‌شناختم، آرام برایش توضیح دادم كه اسم مادر همیشه مارگارت بوده و هیچ وقت كسی او را مری صدا نكرده است. تعجب می‌كردم چرا این آدم اینجا نشسته است؟ چرا پیش بقیه مردم نیست؟

او با گریه‌ها و اشك‌هایش نمی‌گذاشت من آرام باشم و بتوانم راحت با مادرم صحبت كنم. بعد هم با صدایی تقریبا بلند گفت: او همیشه مری بوده، مری پیترز!

همه به او خیره شده بودند و متعجب نگاهش می‌كردند. از او اسم كلیسا را پرسیدم و متوجه شدم اشتباه آمده است. میان گریه و عزاداری، همه خندیدند ولی سعی كردند خنده‌شان را از بقیه مخفی كنند. به مرد غریبه نگاه كردم كه دستپاچه و گیج بود و نمی‌دانست باید چه كار كند. در همان لحظه حس كردم مادرم كنارم است، او را دیدم كه برای آخرین بار به من لبخند می‌زد. آخرین لبخند مادر در میان خنده بلند حاضرین در كلیسا دیده می‌شد و خوشحال بودم كه یك بار دیگر او را می‌بینم.

یك سال بعد از آن ماجرا من با اریك (همان پسر جوانی كه راه را اشتباه آمده بود)، ازدواج كردم و تنهایی‌ها و ناراحتی‌هایم كمتر شد. در آن روزها خیلی خوب فهمیدم كه خداوند هیچ وقت انسان را تنها نمی‌گذارد؛ حتی در اندوه و غصه. امسال بیست و دومین سالگرد ازدواج من و اریك است و هر دو شاد و خوشحال كنار هم زندگی می‌كنیم.


منبع : جام جم 26 دی 1390 .



نوع مطلب : خواندنی ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 15 مرداد 1396 04:33 ب.ظ
I am no longer positive where you're getting your information, however great topic.
I needs to spend a while learning much more or figuring
out more. Thank you for magnificent information I used to be looking for this information for my mission.
شنبه 19 فروردین 1396 07:58 ب.ظ
Thanks for sharing your thoughts on آخرین.
Regards
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
-----------------
----------
 
 
بالای صفحه